پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ پرشین بلاگ
شیطنت های گاه و بیگاه طاها
تابستانی که گذشت

تابستانی که گذشت برای من بسیار مفید بود . بعد از تعطیلات مدرسه ی دانمارکی من همراه مامان وخواهر کوچولوم به ایران رفتیم .در اونجا با توجه به قول مامانم که می گفت باید از فرصت ها خوب استفاده کنیم منو در چند کلاس ثبت نام کرد.چشمک

اولی کلاسهای کانون بود که خیلی به من خوش می گذشت واونجا کتاب میخوندیم وهم نقاشی وکار دستی بود وبعدی کلاس ریاضی بود که من دوستای خوبی پیدا کردم.قلب

ودیگه اینکه کلاس شطرنج میرفتم که این یکی به پیشنهاد خودم بود چون خیلی دوسش دارمزبان

وخلاصه گردش وپارک ومهمونی هم جزء برنامه های ثابتمون بود.وبعد دوماه که دیگه حالا بابایی هم اومده بود به دانمارک برگشتیم.

بعد از یک هفته مامانجون وباباجونم وخاله ساحل پیشمون اومدن که خیلی بهمون خوش گذشت وباهم به جاهای دیدنی مختلفی رفتیم واین بود ماجراهای این مدت مالبخند

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩٠ - محمدطاها بابازاده

گپهای مامان وپسر

راستی در مورد عکسهای سفر طاها باید بگم که کیفیت عکسها خوب نبود وما بد قول شدیم

واما در مورد صحبتهای چند روز پیش مامان وطاها

طاها>   مامان میخوام یه چیزی بگم

مامان>   خوب بگو طاها جان

طاها>   ولی قول بده ناراحت نشی

مامان >  حالا تا چی باشه

طاها>   من نمی خوام زنم مثل شما باشهتعجب

مامان>  منظورت چیهعصبانی

طاها>  البته مامانه خوبی هستیا مثلاخونه رو تمیز میکنی غذای خوب میپزی وطنین رو نگهداری میکنی

مامان >  خوب اینها که همش خوبه

طاها>   آره ولی من یه زنی میخوام که بتونه مشقهای منو بنویسهتعجبنیشخند

آدم چی بگه به این بچهمتفکر

...

پيام هاي ديگران()        link        سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳٩٠ - محمدطاها بابازاده

سلام دوباره

با تبریک سال نو به همه دوستان

باید بگم این مدت سرمون خیلی شلوغ بودومشغول جابجایی واسباب کشی بودیم من هم سر گرم درس ومدرسه خودم بودم ودوستای زیادی پیدا کردم وخیلی بهم خوش میگذره مخصوصا که تو این هفته قراره از طرف مدرسه به مسافرت بریم واین اولین باری که من از مامان وبابام جدا میشم واز حالا دلم براشون تنگ شده ولی چاره ای نیست باید رفتچشمکمامانم میگه برای اینکه مستقل باشی ومرد بشی لازمه که بری من که زیاد از حرفاش سر در نیاوردم فقط میدونم دلم برای خواهرم هم یه ذره میشهقلببعد از برگشتن عکسهای مسافرت رو میذارم

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳٩٠ - محمدطاها بابازاده

عکس طنین

اینم از عضو نه چندان جدید خانواده :

Image and video hosting by TinyPic

 

اینم یه شبی که تو دانمارک از راه دور برای باباجون تولد گرفتیم:

Image and video hosting by TinyPic

 

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده

ضد حال های گاه و بیگاه مملی - 2

بابا امروزصبح موقع رفتن به مدرسه تو اتوبوس گفت : ممل پسرم به نظر تو من جوونم یا پیر؟

ممل : جوون یا پیر ؟ معلومه دیگه ، جوون

بابا : هورا هورا

ممل : البته داری پیر می شی

بابا : تعجب عصبانیکلافه

شب که بابا از سر کار برگشت بهم گفت : که من پیرم هاااااا ؟

در اتاقمو بست و کشتی و بوکس بابا پسری شروع شد. حالا نزن کی بزن...

راستی چرا برای بابا ها مهمه که بدونن هنوز جوونن ؟سوال

من که همش دلم می خواد زود بزرگ شم ولی اینا همش می خوان کوچیک شن. جالبه نه؟ لبخند

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده

ضد حال های گاه و بیگاه مملی - 1

بعضی وقتا بابا قصه های سربازی رفتنش رو برام تعریف می کرد و ..

آره یه روز بابا رفته بود رو منبر و داشت منونصیحت می کرد:

آره پسرم سعی کن درستو خوب بخونی که ..

ممل : خوب اگه نخونم مگه چی میشه ؟

بابا : هیچی ،بدبخت و بیسواد می شی باید بری سربازی

ممل با کنجکاوی : یعنی بابا مثل تو میشم؟

بابا : کلافه

ممل : بابا مگه من چی گفتم ؟ میگم یعنی مثل تو سربازی می رم ؟

بابا : عصبانیمتفکرخجالتساکت

من نمی دونم چرا بابا ناراحت شد. البته بعدا از دلش در آوردم. چشمک

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده

خبرهای این چند مدت

با سلام به همه دوستان خوبم

تو این مدت از پست قبل تا این جا سرمون حسابی شلوغ بود .اولین خبر اینکه من صاحب یک خواهر توپولی شدم بنام طنین هورابعد از اون چون درس بابام تموم شد ما دیگه آلمان رو تر ک کردیم ومن از همه دوستام تو کلاس انگلیسی و فارسی خدا حافظی کردم بای بای و تو کلاس فارسی معلم مهربونم خانم رضوان برای من یک کادوی زیبا داد که هرگز فراموشش نمی کنم .

خلاصه بعدش به ایران سفر کردیم و دو ماهی اونجا مشغول درس شدم ودوستای زیاد و  یه  معلم مهربون به اسم خانم نقاشیان پیدا کردم . سرتونو درد نیارم بعدش اومدیم دانمارک و قراره به مدرسه بین المللی دانمارک برم خیال باطل البته هفته ای یک روز به مدرسه فارسی میروم زندگی جالبیه مگه نه؟چشمک خداییش دست مارکوپولو رو از پشت بستیم.

خوب منتظر خبرای بعدی باشید. فعلا بای ..نه ببخشید خداحافظ نه چووز...آخ

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده

وقتی بابا کوچک بود (6)

سلام ، بابا  قصه تفنگ خریدن و شکاررفتنشو برام اینجوری تعریف کرد:

آره پسرم بچه که بودم به همراه داداش بزرگم که الان برای خودش خان داداشی شده عشق تفنگ شده بودیم قلب.  سرتو درد نیارم ازما اصرار به خرید تفنگ  و از بابا و مامان انکارمشغول تلفن.

بابا ادامه داد : یه روز اینقدر اصرار کردیم که بابامون ( بابای بابا) ریش تراش فیلیپسشو کوبید زمین که به چهار قسمت مساوی تقسیم شد (0.25 =   4  : 1) یول

بابا می گه الانم که الانه وقتی می رم ایران خونه بابائینا  با دیدن ریش تراش چسب خورده یاد اون روزها برام زنده می شه و باباش همیشه بهش می گه : ببین می تونی یه ریش تراش فیلیپس خوب برام پیدا کنی ؟ و بابا که خیلی شیطونه میدونه که این از کجا آب می خوره ؟چشمکقهقهه

 

بگذریم . وقتی از بابائینا مایوس شدیم تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم . البته این قسمتش برای بچه ها یه نمه بد آموزی داره که دیگه باید ببخشید چون من باید واقعیت ها رو بگم و سانسور تو مراممون نیست خجالت .

تابستون بود و تصمیم گرفتیم برای تهیه پول تفنگ بادی رویاهامون به قول اینور آبیها کار سیاه بکنیم. فروش بیسکویت و بلال و ... بیا بلالت بدم شیرحلالت ..خوشمزه

البته سود خوبی از این بی زی نس (business) عایدمون شد ولی خوب یه کمم خجالت می کشیدیماوه  البته اون اوّلاش. پول در آوردن عجب مزه ای داشت.

بالاخره تفنگ رو خریدیم و به آرزوهامون رسیدیم. عجب هیبتی داشت. البته خان داداش زیاد نمی زاشت من دوروبرش آفتابی بشم و می خواست مالکیتشو داشته باشه که با یه دعوای جانانه موضوع تقریبا به خیر و خوشی فیصله پیدا کرد.زبان

تفنگ آرزوهامون بعضی وقتا مشکلاتی رو هم پیش می آورد که  شاید تو شبای بعد برات تعریف کنم.

بعد از اون یه بار یه کبوتر چاهی بالای منبع آب زدم که مثل توپ صدا کرد و سوپش رو شبش خوردیم والبته چند تا شکار دیگه . ولی پسرم یه روز با بچه های فامیل رفتیم شکارتو باغ محمود خان که یکی از بچه ها یه شونه بسر خوشگل رو زد و اون واقعا آخرین شکاربود.

نگاه شانه بسر هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه ناراحت و اون نگاه برای همیشه فکر شکار رو از ذهنم پاک کرد. حالا دیگه وقتی می بینم بچه ها تفنگ دست گرفتن و گنجشک شکار می کنن، نصیحتشون می کنم.مشغول تلفن

ما باید حیوانات رو دوست داشته باشیم وبهشون محبت کنیم.

اینم قصه امشب.

Good night   پسرم

 

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده