تابستانی که گذشت برای من بسیار مفید بود . بعد از تعطیلات مدرسه ی دانمارکی من همراه مامان وخواهر کوچولوم به ایران رفتیم .در اونجا با توجه به قول مامانم که می گفت باید از فرصت ها خوب استفاده کنیم منو در چند کلاس ثبت نام کرد.
اولی کلاسهای کانون بود که خیلی به من خوش می گذشت واونجا کتاب میخوندیم وهم نقاشی وکار دستی بود وبعدی کلاس ریاضی بود که من دوستای خوبی پیدا کردم.
ودیگه اینکه کلاس شطرنج میرفتم که این یکی به پیشنهاد خودم بود چون خیلی دوسش دارم
وخلاصه گردش وپارک ومهمونی هم جزء برنامه های ثابتمون بود.وبعد دوماه که دیگه حالا بابایی هم اومده بود به دانمارک برگشتیم.
بعد از یک هفته مامانجون وباباجونم وخاله ساحل پیشمون اومدن که خیلی بهمون خوش گذشت وباهم به جاهای دیدنی مختلفی رفتیم واین بود ماجراهای این مدت ما
راستی در مورد عکسهای سفر طاها باید بگم که کیفیت عکسها خوب نبود وما بد قول شدیم
واما در مورد صحبتهای چند روز پیش مامان وطاها
طاها> مامان میخوام یه چیزی بگم
مامان> خوب بگو طاها جان
طاها> ولی قول بده ناراحت نشی
مامان > حالا تا چی باشه
طاها> من نمی خوام زنم مثل شما باشه
مامان> منظورت چیه
طاها> البته مامانه خوبی هستیا مثلاخونه رو تمیز میکنی غذای خوب میپزی وطنین رو نگهداری میکنی
مامان > خوب اینها که همش خوبه
طاها> آره ولی من یه زنی میخوام که بتونه مشقهای منو بنویسه

آدم چی بگه به این بچه
با تبریک سال نو به همه دوستان
باید بگم این مدت سرمون خیلی شلوغ بودومشغول جابجایی واسباب کشی بودیم من هم سر گرم درس ومدرسه خودم بودم ودوستای زیادی پیدا کردم وخیلی بهم خوش میگذره مخصوصا که تو این هفته قراره از طرف مدرسه به مسافرت بریم واین اولین باری که من از مامان وبابام جدا میشم واز حالا دلم براشون تنگ شده ولی چاره ای نیست باید رفت
مامانم میگه برای اینکه مستقل باشی ومرد بشی لازمه که بری من که زیاد از حرفاش سر در نیاوردم فقط میدونم دلم برای خواهرم هم یه ذره میشه
بعد از برگشتن عکسهای مسافرت رو میذارم
اینم از عضو نه چندان جدید خانواده :
اینم یه شبی که تو دانمارک از راه دور برای باباجون تولد گرفتیم:
... پيام هاي ديگران() link جمعه ۱٧ دی ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده
بابا امروزصبح موقع رفتن به مدرسه تو اتوبوس گفت : ممل پسرم به نظر تو من جوونم یا پیر؟
ممل : جوون یا پیر ؟ معلومه دیگه ، جوون
بابا :

ممل : البته داری پیر می شی
بابا :


شب که بابا از سر کار برگشت بهم گفت : که من پیرم هاااااا ؟
در اتاقمو بست و کشتی و بوکس بابا پسری شروع شد. حالا نزن کی بزن...
راستی چرا برای بابا ها مهمه که بدونن هنوز جوونن ؟
من که همش دلم می خواد زود بزرگ شم ولی اینا همش می خوان کوچیک شن. جالبه نه؟ 
بعضی وقتا بابا قصه های سربازی رفتنش رو برام تعریف می کرد و ..
آره یه روز بابا رفته بود رو منبر و داشت منونصیحت می کرد:
آره پسرم سعی کن درستو خوب بخونی که ..
ممل : خوب اگه نخونم مگه چی میشه ؟
بابا : هیچی ،بدبخت و بیسواد می شی باید بری سربازی
ممل با کنجکاوی : یعنی بابا مثل تو میشم؟
بابا : 
ممل : بابا مگه من چی گفتم ؟ میگم یعنی مثل تو سربازی می رم ؟
بابا : 



من نمی دونم چرا بابا ناراحت شد. البته بعدا از دلش در آوردم. 
با سلام به همه دوستان خوبم
تو این مدت از پست قبل تا این جا سرمون حسابی شلوغ بود .اولین خبر اینکه من صاحب یک خواهر توپولی شدم بنام طنین
بعد از اون چون درس بابام تموم شد ما دیگه آلمان رو تر ک کردیم ومن از همه دوستام تو کلاس انگلیسی و فارسی خدا حافظی کردم
و تو کلاس فارسی معلم مهربونم خانم رضوان برای من یک کادوی زیبا داد که هرگز فراموشش نمی کنم .
خلاصه بعدش به ایران سفر کردیم و دو ماهی اونجا مشغول درس شدم ودوستای زیاد و یه معلم مهربون به اسم خانم نقاشیان پیدا کردم . سرتونو درد نیارم بعدش اومدیم دانمارک و قراره به مدرسه بین المللی دانمارک برم
البته هفته ای یک روز به مدرسه فارسی میروم زندگی جالبیه مگه نه؟
خداییش دست مارکوپولو رو از پشت بستیم.
خوب منتظر خبرای بعدی باشید. فعلا بای ..نه ببخشید خداحافظ نه چووز...
سلام ، بابا قصه تفنگ خریدن و شکاررفتنشو برام اینجوری تعریف کرد:
آره پسرم بچه که بودم به همراه داداش بزرگم که الان برای خودش خان داداشی شده عشق تفنگ شده بودیم
. سرتو درد نیارم ازما اصرار به خرید تفنگ و از بابا و مامان انکار
.
بابا ادامه داد : یه روز اینقدر اصرار کردیم که بابامون ( بابای بابا) ریش تراش فیلیپسشو کوبید زمین که به چهار قسمت مساوی تقسیم شد (0.25 = 4 : 1) 
بابا می گه الانم که الانه وقتی می رم ایران خونه بابائینا با دیدن ریش تراش چسب خورده یاد اون روزها برام زنده می شه و باباش همیشه بهش می گه : ببین می تونی یه ریش تراش فیلیپس خوب برام پیدا کنی ؟ و بابا که خیلی شیطونه میدونه که این از کجا آب می خوره ؟

بگذریم . وقتی از بابائینا مایوس شدیم تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم . البته این قسمتش برای بچه ها یه نمه بد آموزی داره که دیگه باید ببخشید چون من باید واقعیت ها رو بگم و سانسور تو مراممون نیست
.
تابستون بود و تصمیم گرفتیم برای تهیه پول تفنگ بادی رویاهامون به قول اینور آبیها کار سیاه بکنیم. فروش بیسکویت و بلال و ... بیا بلالت بدم شیرحلالت ..
البته سود خوبی از این بی زی نس (business) عایدمون شد ولی خوب یه کمم خجالت می کشیدیم
البته اون اوّلاش. پول در آوردن عجب مزه ای داشت.
بالاخره تفنگ رو خریدیم و به آرزوهامون رسیدیم. عجب هیبتی داشت. البته خان داداش زیاد نمی زاشت من دوروبرش آفتابی بشم و می خواست مالکیتشو داشته باشه که با یه دعوای جانانه موضوع تقریبا به خیر و خوشی فیصله پیدا کرد.
تفنگ آرزوهامون بعضی وقتا مشکلاتی رو هم پیش می آورد که شاید تو شبای بعد برات تعریف کنم.
بعد از اون یه بار یه کبوتر چاهی بالای منبع آب زدم که مثل توپ صدا کرد و سوپش رو شبش خوردیم والبته چند تا شکار دیگه . ولی پسرم یه روز با بچه های فامیل رفتیم شکارتو باغ محمود خان که یکی از بچه ها یه شونه بسر خوشگل رو زد و اون واقعا آخرین شکاربود.
نگاه شانه بسر هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه
و اون نگاه برای همیشه فکر شکار رو از ذهنم پاک کرد. حالا دیگه وقتی می بینم بچه ها تفنگ دست گرفتن و گنجشک شکار می کنن، نصیحتشون می کنم.
ما باید حیوانات رو دوست داشته باشیم وبهشون محبت کنیم.
اینم قصه امشب.
Good night پسرم
... پيام هاي ديگران() link جمعه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٩ - محمدطاها بابازاده



